سرم درد می کنه


راه یافته

دلم خوش بود که بین بابام و عموم کدورت پیش اومده،عروسی پسر عموم نمیریم.ولی دیشب طی یک تماس تلفنی با عموجان ظرف یک ربع،تمام اختلافات حل و فصل شد و قرارشد نه تنها بریم عروسی بلکه هر کی هم دوست داریم از طرف اونا دعوت کنیم!ای بابا من که اصلا حوصله همایش های فامیلی رو ندارم.باز اگه همسایه ای چیزی بود آروم یه گوشه می نشستی و فقط نظاره گر بودی.کسی هم کاری به کارت نداشت.حالا کی حوصله داره بره لباس بخره.از حالا سردرد گرفتم.کلی از کارای خونه تکونی هم مونده.ولی اصلا نه جون دارم نه دل و دماغ.دو دفعه که میرم بالای چهار پایه سرگیجه می گیرم میام پایین.طبق معمول کسی هم کمک نمی کنه.خان داداش کوچک هم که تازگیا عاشق همکلاسیش شده یا دانشگاهه یا در به در دنبال کار(چون طرف بهش ضرب العجل یک ماهه برای خواستگاری داده و گفته عجالتایک کار موقت هم که شده داشته باش تا جلوی پدرم حرفی برای گفتن داشته باشی بعدادرستش می کنیم!)بقیه اوقات هم که مشغول تلفن و اس ام اس بازی و غرق در عالم هپروته.جوونی هم عالمی داره ها!خوشن بنده خداها!آره به خاطر برادر جان هم که شدهباید با هر جون کندنی هست سر و روی خونه رو صفایی بدم.چون احتمال داره عروس دار بشیم و عروس عزیز هم از خانواده های متمول هستند با کلی اختلاف طبقاتی با ماکه سادگی و بی آلایشی داداش کوچیکه حسابی چشمشونو گرفته و ظاهرا به همه داشته ها و نداشته های ما راضی شدن.نمیدونم والا.خونواده که من و من می کنن و دو به شک هستن.منم هنوز نمیتونم قبول کنم یکی با اون وضعیت بیاد ماهارو انتخاب کنه.مگه اینکه فقط داداشه رو بخواد و بعدشم پاشو از خونه ما ببره.خدا بخیر کنه.آدم می مونه حیرون که چیکار کنه.خوش به حال خودم که ازین درد سرا ندارم.تا آخرشم وبال پدرومادرم هستم!آخ سرم داره منفجر میشه.چی میشد من جای اصحاب کهف بودم.........




نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نوشته شده در یک شنبه 10 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 17:6 توسط نوران| |


Power By: LoxBlog.Com